تاريخ : دوشنبه 1387/12/26 ساعت: 20:1

(پيشاپيش از لحن بد داستان پوزش ميخوام )
پسرک دوازده ساله لاک پشت مرده اي که ماشين از روش رد شده بود رو با نخ مي کشيد.
او وارد يکي از خونه هاي فساد اطراف آمستردام شد و گفت: من مي خواهم با يکي
از خانم ها سکس داشته باشم. پول هم دارم و تا به مقصودم نرسم از اينجا نمي رم
گرداننده آنجا زني بود که کاري با اخلاقيات و اينجور حرفها نداشت يه كم فکر کرد و
گفت:
باشه يکي از دخترها رو انتخاب کن
پسرک پرسيد: هيچکدامشون بيماري مسري که ندارند؟
زنه گفت: نه ندارند
پسرک که خيلي زبل بود گفت:
شنيدم همه اونايي که با ليزا ميخوابن بعدش بايد يه
آمپول بزنن. من هم ليزا رو ميخواهم
اصرار پسرک و پول توي دستش باعث شد که زنه راضي بشه. پسرك در حالي که
لاک پشت مرده رو مي کشيد وارد اتاق ليزا شد.
ده دقيقه بعد اومد بيرون و پولو به زنه (صاحب اونجا) داد و مي خواست بيرون بره که
زنه پرسيد:
چرا تو درست کسي که بيماري مسري آميزشي داشت رو انتخاب کردي؟
پسرک با بي ميلي پاسخ داد:
امروز عصر پدر و مادرم ميرن رستوران و يک خانمي که کارش نگهداري بچه هاست و
بهش کلفت ميگيم مياد خونه ما تا من تنها نباشم..
اين خانم امشب هم مث هميشه حتما با من خواهد خوابيد و کارهاي بد با من
خواهد کرد. در نتيجه اين بيماري آميزشي به او هم سرايت خواهد کرد
بعدا که پدر و مادرم از رستوران برگشتند پدرم با ماشينش کلفت رو به خونه ش
ميرسونه و طبق معمول تو راه .... و بيماري به پدرم سرايت خواهد کرد
وقتي برگشت آخر شب پدرم و مادرم با هم ... خواهند کرد و در نتيجه مادرم هم مبتلا
خواهد شد. فردا که پستچي مياد مثل هميشه مادرم و پستچيه قاطي همديگه
ميشن
قصد من مبتلا کردن اين پستچي پست فطرت هست که با ماشينش روي لاک پشتم
رفت و اونو کشت
امان از دست بچه هاى اين دوره زمونه![]()
تاريخ : دوشنبه 1387/10/30 ساعت: 11:36
عزيز من
با اينکه تنها بودي و هيچکسي رو نداري
عزيز من غصه نخور وقتي خدا رو داري
عزيز من گريه نکن فداي قلب تنگت
حيفه که باروني باشه اون چشماي قشنگت
خسته نشو از اين روزاي خسته
من که اينو خوب مي دونم چقدر دلت شکسته
بزار تا دنيا بدونه اين تويي که نباختي
بااون همه دربدري روزوشبارو ساختي
بزار تا دنيا بودونه هنوز دلت جونه
عزيز من خسته نشو از دست اين زمونه
يه روزي از همين روزا غصه وغم ميميره
اين روزگاربي وفا به دست تو اسيره
يه روزي هم صدا مي شي با نغمه هاي تازه
ترانه هات عوض مي شن اگه بدي اجازه
خسته نشو از اين روزاي خسته
دربدري تموم مي شه پس ديگه گريه بسته

مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.
آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو، من مي ترسم.
مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره.
زن جوان: خواهش ميکنم ، من خيلي مي ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي که دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم، حالا ميشه يواش تر بروني.
مرد جوان: منو محکم بگير.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري و روي سر خودت بذاري، آخه نميتونم راحت برونم، اذيتم ميکنه.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد. در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت. مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود.
پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و
خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

تاريخ : جمعه 1387/09/29 ساعت: 15:36





موسي مندلسون پدر بزرگ اهنگساز شهير الماني?انساني زشت و عجيب الخلقه بود.قدي بسيار کوتاه و قوزي بد شکل
بر پشت داشت.
موسي روزي در هامبورگ با تاجري اشنا شد که دختري بسيار دوست داشتني بنام "فرومتژه" داشت موسي در کمال
نااميدي عاشق ان دختر شد ولي فرومتژه از ظاهر و شکل و هيکل افتاده او منزجر بود.
زماني که قرار شد موسي به شهر خود بازگردد اخرين شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از اخرين فرصتش
براي گفتگو با او استفاده کند.دختر حقيقتآ از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت ولي ابدا به او نگاه نکرد و قلب موسي
از اندوه به درد امد.موسي پس از ان که تلاش فراوان کرد تا محبت کند با شرمساري پرسيد:ايا ميدانيد عقد و ازدواج انسان
ها در اسمان بسته ميشود؟
دختر در حالي که هنوز به کف اتاق نگاه ميکرد گفت:بله،شما چه نظري داريد؟
ـ من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسري مقدر مي کند که او با کدام دختر ازدواج کند.هنگامي که به دنيا امدم
عروس اَينده ام را به من نشان دادند ولي خداوند به من گفت که همسر تو گوژپشت خواهد بود.
درست همان جا و همان موقع از ته دل فرياد براوردم و گفتم:اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي زن فاجعه است،لطفآ اَن
قوز را به من بده و هر چه زيبايي است به او عطا کن.فرومتژه سرش را بلند کرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين
واقعه اي به خود لرزيد.
او سال هاي سال همسر فداکار موسي مندلسون بود.
(نظر يادتون نره)

در بيمارستانى، دو بيمار در يک اتاق بسترى بودند، يکى از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روى تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشيند ولى بيمار ديگر به سبب بيماريي كه داشت امكان اينكه حركتي داشته باشد نبود بطوريكه مجبور بود هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت مي کردند ، از همسر، خانواده ، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند و هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش بدين صورت توصيف مي کرد :
پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت . مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بيرون زيبائي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.
همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد و روحي تازه مي گرفت. روزها و هفته ها سپري شد تا اينکه روزي مرد کنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد . مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. به اين فكر مي كرد كه بالاخره مي توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب با يک ديوار بلند خشك و بي روح مواجه شد.
مرد متعجب به پرستارگفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي کرده است ولي الان نشاني از آن مناظر نيست !؟
پرستار به او پاسخ داد: چگونه ممكن است ؟ چون آن مرد کاملاً نابينا بود !
تاريخ : پنجشنبه 1386/12/02 ساعت: 23:36
خیلی سخته بخوای از چیزی بنویسی که تا حالا ندیده باشی ، تا حالا حسش نکرده باشی
مخصوصا وقتی اون چیز وطنت باشه و عشق به وطن.
می ترسم چیزایی در مورد وطنم بنویسم که حقیقت نداشته باشه چون وقتی ندیدیش دیگه باید
از حسی که تو قلبت وجود داره کمک بگیری ،
ولی من می خوام بنویسم ، بنویسم که چه قدر عاشقشم ،چقدر دلم برای آب و هوایی که تا حالا
حسش هم نکرده ام تنگ شده. چقدر برای جایی که مردمش به زبان شیرین دری صحبت می کنند
تنگ میشه و من مجبورم تو اینجا با زبان فارسی سیلیس بنویسم چون خیلی کم دری بلدم .
چقدر وقتی سرود ملی رو می شنوم که به زبونی هست که من حتی یه کلمه از اون نمی فهمم اشک
رو به چشمام هدیه می ده.
نمی تونی فکرش رو بکنی وقتی که بازیکنان تیم ملی فوتبالمون تو ایتالیا به خاطر اینکه دیگه حاضر نبودند برگرند وطنشون و این قضیه تو خبرها پیچید چقدر خجل شدم از نیش زبونهایی که غریبه ها بهم زدند ولی
وقتی اون تکواندو کار هموطنم تونست هادی ساعی رو شکست بده و دوستان ایرانی من اون رو به حساب داوری گذاشتند چقدر خوشحال شدم.
دلتنگتم وطن می تونی بفهمی یا نه ؟
فقط وقتی تو غربت به دنیا اومده باشی می تونی بفهمی وطن چیه و حسش کنی . اصلا ما آدمها هممون
همین طوریم تا وقتی یه چیزی رو داشته باشیم هیچ حسی رو نسبت بهش نداریم ولی وقتی از دست دادیش
تازه می فهمی که چه خبره.
دلتنگی ها از وطن زیاده اما وقتی تو نت می تونی دلتنگی های یه هموطن رو بخونی می تونی حس کنی که همه دلتنگشن .دلتنگ جایی که بهش میگن افغانستان.
همه صدا ها قشنگ نيست
صدای نسيم باغهای هرات زيباست
صدای قل قل هيرمند زيباست
صدای کبو تران قند هار زيباست
حتی صدای کلاغ هم زيباست
افسوس که صدا های اميخته با مرگ
همه اين صداهای زيبا را خفه کرده اند
روزی ما دو باره اين صدا های زيبا را خواهيم شنيد
و انروز نزديک است
روزی که صدای موسيقی تا صبح
کابل و قند هار و هرات را به رقص وا ميدارد
و من آنروز را
تا صبح
در کوچه های کابل خواهم رقصيد

تاريخ : دوشنبه 1386/10/24 ساعت: 3:6
با تو به درد دل می نشینمتاريخ : دوشنبه 1386/10/24 ساعت: 2:55
چت و اتاق گفتگو برای هم وطنان عزیز




تاريخ : شنبه 1386/10/22 ساعت: 17:4
نبینی دردِ غــــربت را کـــه ما خــــانــه بدوشانیم
بتو ای روزگــــــار نفرین که هر لحظه هراسانیم
سخن از ناکسـانِ شـــرق و غرب آمد به گوشِ ما
خـــدایا رحمی بر مـا کن که آزاد لیک به زندانیم
نگــــاه تلخِ بــــر مـــا میکند آن اجنـــبی هـــر دم
کــه مــــا از خلق تـــو هستیم، لیکن از ضعیفانیم
به هــــرجا میرویم جـــائی بــــرای دل نمی یابیم
به چشم شـــرقی و غــــربی، همان خارِ مغیلانیم
اگــــر خشکیده شـد خارها ندیدیم جـرئتی در کس
هـــزاران گل بهمـــــراه است ،نگوییم ما یتیمانیم
به هــــر شب ناله هــــای زار دارد بـاز دلِ تنگم
چــــرا آن رنگِ بیرنگــــی که بوده ،ما به دنیآییم
اگر آن شعــر مینائیم کـــــه از وزن فارغیم چندی
سپیـــدی را خــــــرسندییم اگــر چه کنجی تنهاییم
ضیاییم بهــــر دلهایی کـــه تاریک شد در غربت
جوانیم گـــــر درین غــــربت،مثلِ آن پیرِ بُرناییم
چو جرمن نیک نیاندیشد هزاران خانه ویران بین
قفس بـــــــا سیم و زر ساخته،همه جمله بزندانییم
هــــــــــزاران مردِ آزاده به قصد جرمنی در راه
هزاران خـــــانه ویران بین،زآن مـردم که آلمانند
مشــــو غـــــافل که جای ما همان افغانسِتان باشد
ندانست کس که خاکِ ما چقدر پاک و گران باشد
بغیر از کشورت هـــــــرجا روی آن اجنبی گوید
بــرو بیـرون ازین کشور،ترا گر یک نشان باشد
نشانِ خلـــقِ روفوجـــی فقط در ســــر نمی باشد
اگــــر او جمله ای گـــوید،هـزاران دردسر باشد
نمیگیـرد هــــر کشــــور مهاجـــر تا کـــه بتواند
اگــــر یک کشوری گیـــرد،بدان شق القمر باشد
خـــزانِ کشــورم بهتر ز هر باغیست در غربت
زنــم بوسه خاک خـــویش،بمن صدارمغان باشد
به قـــربانت شوم ای خاک تویی آن مادرِ دلسوز
تــرا بهتـــر ز صد کاخی که ما را ارمغـان باشد
از ضیا امیر زاده
تاريخ : شنبه 1386/10/22 ساعت: 15:56
![]()
![]()
وطن عشق تو افتخارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن در رهت جان نثارم
وطن خاک پاکت بهشتم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن گلخنت لاله زارم
![]()
![]()
![]()
وطن عشق تو افتخارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن در رهت جان نثارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن عاشقم بر شکوهت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به از گل بود سنگ و کوهت
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن هر کجایی که باشم
![]()
![]()
![]()
![]()
تویی جان فضا ای دیارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن عشق تو افتخارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن در رهت جان نثارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن قلب من هستی من ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بود رگ رگم پر زخونت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زتو همچو گل بشکفت دل ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگر در خزان یا بهارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن عشق تو افتخارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
وطن در رهت جان نثارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

تاريخ : شنبه 1386/10/22 ساعت: 15:14

نصرت پارسا 

آهنگ دل
![]()
آهنگ مهربانی ![]()
![]()
آهنگ سپاه ناز تو ![]()
![]()
آهنگ دختر دریا
![]()
قسمتی از اخرین مصاحبه اقای پارسا با مجله اسمایی
به نظر شما در هنر آوازخواني به کدام آواز خوان افغان مي توان
هنرمند خطاب کرد ؟
پاسخ : ما افغان ها آواز خوان بسيار داريم ؛ ولي هنرمند نه بسيار . به نظر
من مثلاً مي توان احمد ظاهر را هنرمند بدانيم و امروز فرهاد دريا را . حال
اين که کسي از احمد ظاهر يا فرهاد دريا خوشش مي آيد يا خوشش نمي
آيد حرفيست جدا؛ ولي اين که بسياري از کارهاي اين دوهنرمند ، واقعاً
هنرمندانه اند ، من با همه بي بضاعتي ام شکي ندارم. همين است که
احمدظاهر ، احمد ظاهر و فرهاد دريا، فرهاد دريا شده اند. تقليد خواني و
مانند اين و آن خواندن هنر نيست.
بديع الزمان فروزانفر در مورد شاعر حرف جالبي دارد :
« گيريم که سعدي شدي ، بازهم يک وجود مکرر هستي
پرسش : آيا شما کارهاي خود تان را هنرمندانه مي دانيد ؟
پاسخ : ببينيد ، وقتي مولاناي بزرگ با آن همه دانش و با آن همه آثار جاودان
مي گويد که « ما هنوز در خم يک کوچه ايم » ، پس بر من هيچ نمي
زيبد که خودم را هنرمند خطاب نمايم - چون من هنوز اندر خم هيچ
يک ازکوچه هاي هنر خودم رانمي بينم ، من هنوز در پي آن کوچه ام
ادامه مطلب بروید ![]()
****************************************************
ولی

![]()
![]()
آهنگ بیا تو ![]()
![]()
![]()
![]()
آهنگ دختر افغانی ![]()
![]()
![]()
![]()
آهنگ همه کارات دروغکی ![]()
![]()
آهنگ دوست دختر ![]()
![]()
![]()
تاريخ : شنبه 1386/10/22 ساعت: 0:56
تو اي نيلوفر پيچده در تنهايي و غربت
شنيدم آن صداي نازنينت را
كه فريادش نهادي نام
شنيدم ضجه هاي پر طنينت را
كه پيوسته در گوشم
صدا مي كرد
مرا شرمنده در وجدان خاموشم
رها مي كرد
كوير خشك و بي تاب تنت را
باز خواهم كاشت
پر از عشق و پر از احساس
پر از نيلوفر زيبا
هم اكنون با تو خواهم بست پيماني
كه تا دنياست اين دنيا
دگر تركت نخواهم كرد
تو را مي خواهم اي
نيلوفر زيبا.

تاريخ : شنبه 1386/10/22 ساعت: 0:36
ماه من غصه نخور,زندگی جزر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
ماه من غصه نخور,گریه پناه آدماس
تروتازه موندن گل. ماله اشک شبنماست
ماه من غصه نخور,زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه
ماه من غصه نخور,دنیارو بسپار به خدا
هردومون دعا کنیم. تو هم جدا منم جدا

تاريخ : شنبه 1386/10/22 ساعت: 0:26
نمي دانم چه نسبتي با اشك داري كه تا نامت بر زبانم جاري مي شود تا يادت در قلبم شكل مي گيرد اشك از خانه ي چشمانم سرك مي كشد.تا نگاهت را به ذهن مي آورم قلبم تپیدن را آغاز مي كند.در گوشه ي تنهاييم خاطراتم را مرور مي كنم‘ خاطرات تلخ و شيرين را بودن و نبودنت را‘لحظه هاي تنهايي را لحظه هاي انتظار را و اكنون مي فهمم كه عشق چه ها مي كند و تو مي داني كه اين خاطرات اشك من است كه از گونه هايم جاري مي شود
